سلام دوستان من چند وقته که با سایت شما آشنا شدم ولی هیچ کس بهم خوش آمد نگفت.......!!!!!
[جیگیلی
25 آبان 13:38
از زرتشت پرسیدند: زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟ فرمود: چهار اصل: 1:دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم. 2:دانستم خدا مرا می بیند پس حیا کردم. 3:دانستم رزق مرا به دیگری نمی دهد پس آرام شدم. 4:دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
جیگیلی
25 آبان 13:14
بی علی در جسم هستی روح نیست / کشتی شهر نبی را نوح نیست / بی علی قرآن کتابی بی بهاست / چون علی آیات حق را محتواست / بی عتی اصل عبادت باطل است / بی عتی هر کس بمیرد جاهل است عیدتون مبارک
بر سر کوی تو ای می زده دیوانه شدم/عقل را راندم و وابسته میخانه شدم/دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم/به هوای شکن گیسوی تو شانه شدم
jigili در يكشنبه 13 آذر 1390 - 18:35:48
رمز قرآن از حسین آموختیم/ز آتشش ما شعله ها افروختیم/ای صبا ای پیک دور افتادگان/اشک مارا بر مزار او رسان ایام سوگواری تسلیت باد
Anonymous در يكشنبه 13 آذر 1390 - 18:24:33
mehrlog در شنبه 5 آذر 1390 - 17:20:30
جیگیلی در شنبه 28 آبان 1390 - 14:01:49
چه ساختنهایی که مرا سوخت و چه سوختنهایی که مرا ساخت..........خدایا مرا فهمی عطا کن که از مقصد سوختنم ساختنی آباد از من بجا بماند......
جیگیلی در شنبه 28 آبان 1390 - 12:49:33
باران بیاید یا نیاید ....تو باشی یا نباشی...خاطرات باشد یا نباشد ......من خیس از خیال توام......
scorpion در چهارشنبه 25 آبان 1390 - 14:03:35
جیگیلی خوش آمدیییییییییی !!!!
جیگیلی در چهارشنبه 25 آبان 1390 - 13:49:44
سلام دوستان من چند وقته که با سایت شما آشنا شدم ولی هیچ کس بهم خوش آمد نگفت.......!!!!!
[جیگیلی در چهارشنبه 25 آبان 1390 - 13:38:54
از زرتشت پرسیدند: زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟ فرمود: چهار اصل: 1:دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم. 2:دانستم خدا مرا می بیند پس حیا کردم. 3:دانستم رزق مرا به دیگری نمی دهد پس آرام شدم. 4:دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
جیگیلی در چهارشنبه 25 آبان 1390 - 13:14:00
بی علی در جسم هستی روح نیست / کشتی شهر نبی را نوح نیست / بی علی قرآن کتابی بی بهاست / چون علی آیات حق را محتواست / بی عتی اصل عبادت باطل است / بی عتی هر کس بمیرد جاهل است عیدتون مبارک
scorpion در يكشنبه 22 آبان 1390 - 16:44:14
meys در يكشنبه 22 آبان 1390 - 01:29:17
vaaaaaay, bebin che khabare injaaa, manam baziii :)
[جیگیلی در شنبه 21 آبان 1390 - 12:31:27
MRCCCCCCCCCC EHSAN
جیگیلی در شنبه 21 آبان 1390 - 12:29:17
سکوت چه زیباست وقتی تمام حرفها از توصیف مهربانیهای تو عاجزند......
scorpion در دوشنبه 16 آبان 1390 - 22:19:32
scorpion در چهارشنبه 11 آبان 1390 - 23:43:46
مرسی از لطف همه دوستان که با نظزتون مشوق من هستید
پاینده باشید
ehsan در چهارشنبه 11 آبان 1390 - 22:51:30
ایول - خیلی باحالی جیگیلی
جیگیلی در دوشنبه 9 آبان 1390 - 19:18:21
می بارد از آسمان باران بر دستهای تشنه من تا سیراب این آبی یبکران شوم ................ سیراب آسمان.......
جیگیلی در دوشنبه 9 آبان 1390 - 18:55:45
خیلی باحالی دووووووووووووووست دارم
sharare در دوشنبه 9 آبان 1390 - 10:48:28
فال جالبي بود
Anonymous در جمعه 30 ارديبهشت 1390 - 18:12:05
دیگر خیالم از هر سو راحت است
scorpion در چهارشنبه 10 فروردين 1390 - 20:41:17
حاشا نکن عشق تو از چشم تو پیداست چشمان تو لبریز از عشق و تمناست این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید عمر من دیوانه تا فردا نپاید آئینه چشمان تو میگوید از عشق
scorpion در چهارشنبه 10 فروردين 1390 - 20:37:08
scorpion در چهارشنبه 10 فروردين 1390 - 11:04:08
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی ... در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
scorpion در چهارشنبه 10 فروردين 1390 - 11:01:09
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.
k.rnicegirl در شنبه 6 فروردين 1390 - 14:59:12
انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی صد بار ببینم...وآنقدربزرگ باشد....که نتوانم تورا حتی یک بار ببینم!!!!
k.rnicegirl در شنبه 6 فروردين 1390 - 14:55:39
حتی اگه دلت نخواد * اسم تو ،توقلب منه*چهره تو یادم میاد*وقتی که بارون میزنه
scorpion در دوشنبه 1 فروردين 1390 - 17:10:36
گر تو سبزي سبزم گر تو شادي شادم من ز شيريني تو فرهادم وطنم ايرانم عيد آن روز مبارک بادم که تو آبادي و من آزادم
سال نو مبارک
دیوانه ی عاقل در شنبه 4 دي 1389 - 20:31:46
باور کردم که خدا نمی خواهد که تو سهم دنیای من باشی ، پس شعله ی خیالت را در ذهنم خاموش می کنم و خود را به خواب میزنم ... گویی که هیچگاه قلبی برای تو نمی تپید ... تو هیچ وقت مرا ندیدی .به چشمانم بارها نگاه کردی اما غم سنگین نگاهم را در پشت خنده های همیشگی ام ندیدی ،،، من تسلیم شدم در برابر خدا نه در برابر هوس ، من تورا برای نفس می خواستم نه دوستی پر هوس ، با اینکه برای چشمانت هر ثانیه می میرم ... با چشمانی گریان و قلبی لرزان به تو می گویم دوست من خدا نگهدار .